X
تبلیغات
کوروش کبیر و سلسله هخامنشیان

کوروش کبیر و سلسله هخامنشیان

نگاهی بر سلسله هخامنشیان از ابتدا تا انقراض

داریوش

 در زمان مرگ کبوجیه در سال ۵۲۲ ترازنامه ارضی سی سال کشورگشایی چشمگیر است: سلسله هخامنشیان که در حدود سال ۵۵۰ پیش از میلاد به سرزمینی باریک از زاگرس جنوبی حکم میراند اینک تمامی پادشاهی ها و امپراطوریهای شرق میانه و اسیای مرکزی را بلعیده بود. گستره سرزمینها و مستملکات هخامنشیان اینک از سیرنائیک تا هندوکش و از سیردریا تا خلیج فارس را در بر میگرفت...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

مرگ کبوجیه

 سرانجام پس تحمل دشواریهای گوناگون کبوجیه در سال ۵۲۲ سراسر مصر را به زیر فرمان خویش در می اورد و ان را تبدیل به یک ساتراپ نشین پارسی میکند ناگفته نماند که کبوجیه در این مدت چند حمله به سرزمین حبشه نیز انجام میدهد.در بهار سال ۵۲۲ پیش از میلاد مسیح کبوجیه٬ بعد از اگاهی از شورشی که علیه او در پارس اغاز شده بود٬ شتابان مصر را ترک میکند و حکومت ساتراپ نشین پارس را به اریاندس پارسی میسپارد و راهی پارس میشود. هنگامی که از سوریه (شامات) میگذشت٬ از ناحیه ران اسیب دید و مجروح شد. قانقاریا ظاهر گشت و فرزند کوروش کبیر در اغاز تابستان ۵۲۲ پیش از میلاد درگذشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

کبوجیه (تسخیر مصر)

کبوجیه که اینک صاحب امپراطوری کوروش شده بود٬ میبایست از یک سو استیلا و تسلط پارس را بر سرزمینهای به تصرف درامده محفوظ دارد و از سوی دیگر کشورگشایی را در جهت تنها قدرتی که در شرق نزدیک هنوز قدرتنمایی میکرد٬ یعنی قلمرو پادشاهی مصر بسط و گسترش دهد.

  بنابراین مسلم است که قبل از اغاز جنگ با خود مصر و مقدم بر ان تصرفهای تازه ای وقوع یافته است و نقاطی پراکنده سر به اطاعت از او گذاشته اند. در این خصوص جهالت ما دامنه ای وسیع دارد. در هر حال این را میدانیم که در سال ۵۲۵ ٬ فینیقیه و قبرس فرمان بردار کبوجیه بوده اند. معلوم نیست که تصرف این دو سرزمین کی و چگونه اتفاق افتاده است. به گفته هرودت فینیقی ها خود تسلیم پارس شده اند...قبرسی ها نیز خود سر به اطاعت پارسی ها گذاشتند و هر دو قوم در نیروی دریایی که کبوجیه علیه مصر فراهم اورده بودند وارد شدند. تصرف قبرس برای فرعون امازیس ضربه ای سنگین بوده است زیرا بنا به نوشته هرودت این پادشاه اولین کسی در جهان بوده که بر جزیره قبرس مسلط شده و ان را وادار به پرداخت خراج نموده است.

  در سال ۵۲۵ ٬ اوضاع مصر رو به تباهی رفته بود. نخست انکه سال پیش از ان امازیس وفات یافته بود و پسرش پسامتیک سوم به جای او جلوس کرده بود.

  عملیات نظامی بر ضد مصر به صورت خیلی دقیق بر ما شناخته نیست. هرودت در ضمن نقل ماجرای فانس٬ فصل مشبعی را اختصاص به شرح روابطی داده است که میان کبوجیه و پادشاه عربها که سرزمین بیابانی میان غزه و مرز مصر را به فرمان داشته بر قرار بوده است و تذکر میدهد که قراردادی طبق قواعد معین و مشخص به پادشاه پارسی اجازه داد تا برای رسیدن به دره نیل از ذخیره اب مورد نیاز لشکر برخوردار شود. به این ترتیب مسلما به کبوجیه امکان و اجازه داده تا استیلای مستقیم خود را بر اقوام و شهرهای ماوراء فرات که تا ان زمان بی تردید حتی یک سرباز پارسی را نیز به چشم خود مشاهده نکرده بودند٬ مستقر کند.

   پسامتیک سوم٬ پادشاه مصر در راس ارتشی مرکب از سربازان مصری و مزدوران کاریه ای و یونانی به دهانه دلتای نیل امده و در انجا در انتظار کبوجیه مانده بودند٬ لیکن هرودت که در این ماجرا بیشتر توجه خود را به انتقام وحشتناکی که مزدوران کاریه ای و یونانی فرعون علیه فانس تدارک دیده بودند و به مقایسه مشعشعانه میان سختی و صلابت جمجمه ها مصری و جمجه های پارسی معطف داشته است و هیچ اطلاع و خبری درباره نبردها به دست نمیدهد. فقط عنوان میکند که جنگ به سود پسامتیک سوم نبوده است و قشون مصر به قلعه ممفیس پناهنده شده اند و در انجا به محاصره درامده اند و پس از چند ماه تسلیم شدند و پسامتیک سوم اسیر و زندانی شد.

  گزینشی که هرودت در دادن اطلاعاتی که در اختیار داشته به کار برده است او را به انجا کشانده که هم شدت پایداری و هم نقش ناوگان فرعون را به سکوت بگذارند و بر عکس او٬ پولی ین خاطر نشان میکند که کبوجیه ناگزیر شد پلوز را محاصره کند و مصریان با استفاده از منجنیق و ابزار و الات دیگر کبوجیه را در برابر حصار شهر متوقف ساختند و عملا ورود او را به مصر که نمی توانست بدون تصرف این شهر و برخورداری از برتری نیروی دریایی ممکن شود٬ مانع شد. این نکته معلوم شده است که یک تن مصری به نام اوجاهورسنت٬ در عصر امازیس و بعد از او پسامتیک سوم فرماندهی میکرده است. با توجه به اینکه این شخص خودش را یکی از افراد مورد توجه کبوجیه معرفی کرده است٬ میتوان فرض که پسامتیک سوم را ترک کرده و به این ترتیب پیروزی کبوجیه را در پلوز بسیار اسان کرده است. لیکن این فرض٬ ضعیف و شکننده است. وقتی پلوز به تصرف در امد٬ نیروهای دریایی پارس توانستند وارد دره نیل شوند و ممفیس را که به وسیله راههای ابی بسیاری به دریا متصل بود به محاصره دراورند. یکی از راههای ابی مورد استفاده یک قاصد کبوجیه قرار گرفت که با کشتی پارسی مامور رفتن به نزد مدافعان شهر شد تا انان را به تسلیم شدن دعوت کند٬ اما مدافعان شهر او و سرنشینان کشتی اش را کشتند. در واقع پسامتیک و لشکریانش امیدوار بودند با استفاده از حصار سپید شهر که بدون استفاده از ناوگان دریایی دسترسی بر ان ممکن نبود٬ به پایداری طولانی در برابر لشکریان کبوجیه بپردازند. لیکن در پایان محاصره کبوجیه مظفرانه وارد شهر شد و یک پادگان پارسی ـ مصری در قصر سپید مستقر گردید.

 به این ترتیب در خلال سالهای ۵۲۵ تا ۵۲۲ مصر به تصرف هخامنشیان درامد و جزء مستملکات پارسیان در امد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

کشته شدن کوروش کبیر و انتقال پادشاهی به کبوجیه (کمبوجیه)

در سال ۵۳۰ پیش از میلاد کوروش کبیر دست به یک لشکرکشی علیه ماساژتهای اسیای مرکزی میزند. درباره علل و مراحل عملیات نظامی٬ گواهیهای اطمینان بخشی در اختیار نداریم زیرا حال و احوال مرگ کوروش کبیر به سرعت در هاله ای از افسانه قرار گرفته است به دلیل انکه جنگ میان جهانگشای بزرگ و ملکه ماساژتها٬ تومیریس تاثیر خارق العاده ای بر دنیای تصورات زمان داشته است. اما حداقل ان است که این لشکرکشی تازه نشانه ای است از انکه قدرت پارسی برای حفظ استیلای خود با چه دشواریهایی رو در رو بوده است.

  کوروش کبیر٬ پیش از عزیمت٬ تدابیری برای جانشینی خود اندیشده بود. او پسر ارشد خود کبوجیه را که قصد داشت پادشاهی خود را به او بدهد به پارس فرستاد. این تذکر هرودت یک بند از کتزیاس تایید میکند. کزنفون در مفهومی داستان شده به روایت خود شرایط و احوال مرگ کوروش در پارس شرح میدهد.واپسین سخنانی که پادشاه محتضر در حضور دو پسر خویش کبوجیه ارشد و کهتر بیان داشته است٬ نقل میکند. این تنااخسارس یا تنییوخسارکس همان است که در کتیبه بیستون و در چندین سند بابلی٬ اسم بردیا یافته است و هرودت او را اسمردیس نامیده است. مطابق این نقل قول انگاه کوروش به تقسیم وظایف و تکالیف میان فرزندان خود پرداخته است. کبوجیه به منزله وارث معرفی میشود و به بردیا حکومت بسیار وسیعی در اسیای مرکزی داده میشود و از این امتیاز بهرهمند میشود که هیچگونه خراجی به حکومت مرکزی ندهد که میتوان ان را نوعی تیول داری دانست که هدف از ان ارام کردن خشم و دلتنگی احتمالی کسی باشد که وصول به عالیترین منصب مملکتی از او درغ شده باشد. بعد از مرگ کوروش کبیر٬ کبوجیه بدون هیچگونه دشواری ظاهری برتخت مینشیند و جنازه پدر را به پاسارگاد می اورد و در مقبره ای که در زمان حیاتش٬ بنا شده بود دفن میکند.

  و اما شرح ماجرای کشته شدن کوروش کبیر:

   شاه ماساژتها که مملکت او میان دریای خزر٬ دریاچه ارال و میان رودهای سیحون و جیحون قرار داشت تازه مرده بود. مردمی که این شاه بر انها حکومت میکرد از لحاظ خشونت و تند خویی و خلقیات ناهنجار معروف بودند. هرودت مینویسد: میگویند که این مردم مانند حیوانات در ملاء عام جفتگیری میکنند. و با این حال سپس می افزاید که : انها ملتی شجاع و بزرگ بودند.

  بنا به رسم مردم چادرنشین قفقاز٬ همسر شاه ملکه تومیریس جانشین او شد. کوروش کبیر که تصور میکرد موقعیت مصاعد است به ملکه جدید پیشنهاد اتحاد و حتی از او خواستگاری کرد. تومیریس که شامه اش خطری را بوییده و از ان بیم داشت که مبادا کشورش سرانجام در دست شاهی که تمام منطقه را تسخیر کرده بود تحلیل رود٬ پیشنهاد کوروش کبیر را رد کرد...  بنابراین کوروش تصمیم گرفت به سوی سرزمین ماساژتها لشکرکشی کند. از پارتها و هیرکانیها که عمویش هیشتاسب بر ان فرمان میراند  و سازماندهی اتش او را تسهیل کرد٬ عبور نمود. کوروش کبیر وقتی هنوز در شهر بارن بود٬ کرزوس پیر٬ شاه سابق لیدی را همراه خود برداشت تا شاید از توصیه های مفید او استفاده کند.

   فوج مهندسان در انتداد رودخانه جیحون در کار خود شتاب میکردند. سپاه ایران اماده میشد تا از رود بگذرد و سرزمین ماساژتها را تسخیر کند. پل های قایقی زیادی برروی رودخانه انداخته شد. تومیرس که خطر پارسها را غریب الوقوع میدانست پیامی برای کوروش کبیر فرستاد که هرودت ان را چنین مینویسد: ای پادشاه مادی ها٬ تو را اندرز میگویم که از این کار دست برداری٬ چون به هیچ روی جای اعتماد و یقین نیست که اقدام تو سرانجام مطلوبی داشته باشد. پس از من بشنو٬ اگر عزم خود را در زورازمایی با ماساژتها جزم کرده ای از اقدام طاقت فرسای پل سازی چشم بپوش. لشکر من تا مسافت سه روز از حد رودخانه عقب نشینی خواهند کرد سپس تو پیشروی خود را اغاز کن یا اگر ترجیح میدهی خودت نیز همین اندازه عقب نشینی کنی ما حاضریم در ان سوی رودخانه با تو رودرو شویم.

  نخستین واکنش شاه ایران که مورد تایید سردارانش نیز قرار گرفت این بود که پیشنهاد ملکه ماساژتها را قبول کند و سپاه حریف را به خارج از سرزمینش بکشاند.هنگامی که پارسها درصدد ان بودند که پاسخی به ملکه ماساژتها بدهند٬ کرزوس عقیده ای مخالف اظهار داشت و به کوروش کبیر گفت: به عقیده من اگر بگذارید دشمن به این طرف رودخانه بیاید این خطر پیش می اید که در صورت شکست نه فقط میدان جنگ عرصه بر تو تنگ میشود بلکه کار امپراطوری نیز لنگ خواهد شد. چون اگر انها پیروز شوند از پیشروی بیش تر باز نخواهند ایستاد و قلمرو تو هم مورد تاخت و تاز قرار خواهد گرفت  و هرگاه برعکس پیکار به کام تو برگزار شود این پیروزی نتایج اندکی خواهد داشت. بهتر ان است که تو پا در سرزمین دشمن بگذاری و ایشان را در انجا سرکوب و تعاقب کنی.

   کوروش که به ندرت عقیده خود را تغییر میداد با استدلال شاه سابق لیدی متقاعد شد. پس به تومیرس پیغام داد که عقب نشینی کند تا بتواند نبرد را در خاک او اغاز کند و ارتش ایران بدون نبرد از جیحون گذشت.

  سرانجام جنگ سر گرفته شد و پس از چندین نبرد کوروش کبیر در یکی از نبردها کشته شد. بی شک کوروش کبیر جزء دلیرترین پادشاهان دنیا قرار دارد پادشاهی که همیشه در نبردها شرکت میجست و خود پابه پای سربازان خویش میجنگید. جسد کوروش کبیر را با کمال تشرفات و احترام برای به خاک سپاری به پاسارگاد حمل کردند. در پایان قسمتی از نوشته مقبره کوروش را برای شما مینویسم:

  

((من کوروش هستم٬ شاه هخامنشی

ای مردیکه هرکه هستی وازهرکجامی ایی

 زیرا میدانم که خواهی امد

من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید

بامن مشاجره مکن

یگانه چیزی که هنوز برای من باقی مانده است

یک مشت خاک است

که پیکر مرا پوشانده است.))

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

کوروش کبیر (تسخیر بابل)

  پادشاهی بابل٬ اینک ترس اورترین خصم و رقیب کوروش کبیر در شرق نزدیک بود پیرامون این بخش از کشورگشایی کوروش کبیر منابع اطلاعاتی کم نیستند٬ لیکن هم ناقص اند و هم یکطرفه. بیش از هر چیز متون میخی در دسترس اند: استوانه کوروش کبیر٬ سالنامه نبونید و مدیحه یا خطابه ستایش امیز کوروش کبیر.

  سالنامه بر این امر تاکید دارد که در زمان غیبت نبونید (که در این زمان تا سال هفتم اش در عربستان در شهر تیمه بسر مبرده است) جشن سال نو بابلی ( اکیتو ) با شکوه و عظمت سنتی مرسوم بر پا نمیشده است. در استوانه٬ نبونید به منزله یک پادشاهی بی دین معرفی شده است که تندیسهای الوهیت را به تبعید فرستاد و پرستش مردوک شاه خدایان را به فراموشی انداخت و کیشی را که مورد خواست انان نبود بر مردم تحمیل کرد. استوانه همچنین٬ نبونید را در قبال رعایایش٬ پادشاهی غیر عادل معرفی میکند: پیوسته بر شهر خود ظلم روا میداشت. هر روز...مردم را ازار داد و با قیدوبندی بی رحمانه همه را ذلیل کرد. در مدیحه نیز نبونید با همین بیان تند و خشن معرفی شده است: او متهم به همه زشتی ها و مظالم است و بالاخص اینکه جشن سال نو بابلی را از میان برده است تا کیشی را که در حران به افتخار خداوند سین بر پا میدارند٬ به جای ان بنشاند. همچنین در پیشگویی شاهانه گفته میشود که نبونید افریننده سلسله ای است که بنای حکومت خود را بر حران گذاشته است و مراسم سال نو را منسوخ و مردم اکد را تحت ستم داشته است.

  به نوشته استوانه بر میگردیم٬ میگوید که در چنین شرایطی مردمان سومر و اکد از نبونید روی برگرداندند و تضرع به درگاه مردوک بردند. مردوک را بر بابلیان رحمت امد پس انگاه شاهزاده ای یافت که مطابق خواست ان بود و دست او را گرفت. از کوروش کبیر٬ پادشاه شهر انشان نام او را به زبان راند و انگاه اسم او را با پادشاهی سراسری همراه کرد٬ با رضایت خاطر از کوروش (که کمکهایش به او امکان داد تا سرزمین گوتیوم را متصرف شود و بر مادیها پیروزی یابد.) مردوک او را به سوی بابل٬ به سوی شهر خودش٬ فرمان به رفتن داد و او را وادار کرد تا راه بابل پیش گیرد و مانند یک دوست و یک رفیق راه٬ در کنار او حرکت کرد. بنابراین٬ کوروش کبیر به عنوان برگزیده عظیم الشان خدای بزرگ بابل٬ بدون جنگ و نبرد در راس سپاهیان خویش به بابل ورود کرد و به این ترتیب٬ مردوک شهر خود٬ بابل را از فنا و نابودی رهایی بخشید و نبونید٬ همان پادشاهی را که پرستنده او نبود٬ به کوروش تسلیم کرد. مردمان بابل همه انها٬ همه سرزمین سومر و اکد٬ بلندپایگان و حاکمان٬ همگی در برابر پادشاهی او (کوروش کبیر) سر به تعظیمی تمام پایین اوردند٬ چهره هایشان روشنی یافت. در بخش دوم استوانه٬ کوروش کبیر ضمیر اول شخص به کار میبرد و بعد از معرفی مقام و مناصب خویش در دو جا تکرار میکند که او و ارتش او به صورت صلح امیز وارد بابل شده اندبعد به جزییات کارهای خداپسندانه و مقدسی که انجام داده است میپردازد و از جمله بازگرداندن تندیسهای الوهیتهایی که نبونید تبعید کرده بود اشاره میکند. همچنین سالنامه نبونید نیز اشاره میکند به اینکه نخستین گروه سپاهیان پارسی به فرمان گئوبروو بدون هیچگونه جنگی وارد بابل شدند و با فرا رسیدن کوروش صلح و ارامش حاکم شد.

 

  به عقیده بنده از متون بالا تنها میشود قسمتی از حقایق را کشف کرد و در واقع نادرست به نظر میرسد که بابل بدون هیچگونه مقاومتی تسلیم فاتحان شده باشد. سالنامه حتی اشاره ای مستقیم به نبردی دارد که در اپیس بر کنار دجله٬ در پاییز سال ۵۳۹ پیش از میلاد روی داده و کوروش کبیر در ان فاتح شده است و سالنامه ادامه میدهد در چهاردهمین روز٬ شهر سیپور بدون جنگ به تصرف درامد و نبونید پس از عقب نشینی در بابل دستگیر شد. تسخیر بابل به تاریخ ۱۲ اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد ثبت شده است.

  پیش از انکه به موضوع تسخیر بابل به معنای خاص ان برگردیم٬ ضرورت دارد اشاره کنیم که مخاصمات مستقیم میان پارسی ها و لشکریان نبونید شاید قبل از سال ۵۴۰ اغاز شدند که این بدان معناست که نبونید تدابیری اتخاذ کرده بود که نگذارد پارسیها بر تندیسهای خدایان بابلی دست یابند و نشان میدهد که بدون شک خطر پارسیان فوق العاده نزدیک احساس میشده است. یکی از متون نیز اشاره ای به منازعه و درگیری در منطقه اوروک از اغاز زمستان سال ۵۴۰ دارد.

  تا انجا که از باسازی این واقعه بر می اید٬ ماجرای گئوبروو نخستین افسر کوروش که وارد بابل شده است٬ حتی این نکته را معلوم میسازد که هجوم به مستملکات نوبابلی از تاریخی باز هم جلوتر اغاز شده بود. گئوبروو در سالنامه به سمت والی سرزمین گوتی ها (گوتیوم) معرفی شده است. در استوانه نخستین پیروزیهای کوروش کبیر٬ پادشاه محافظت شده مردوک٬ پیروزیهایی است که بر سرزمین گوتیوم و بر مجموعه سپاهیان ماندا(مادها) نصیب او شده است. این گئوبروو احتمالا همان گبریاس است که بنا به نوشته کزنفون طرف بابلیها را ترک کرده و به کوروش کبیر پیوسته بود. تو بر منطقه وسیعی فرمان میراند که در مرزهای ان سرزمین نو بابلی اغاز میشد. کوروش کبیر حمله خود را علیه بابل از سرزمین گبریاس اغار کرد. گبریاس بود که ارتش کوروش کبیر را هدایت کرد و هم او بود که بابل را تشخیر کرد. بنابراین روایت کزنفون با همه جنبه داستانی که در ان است٬ به نظر میرسد بر اساس و مبنای انتقال شفاهی ماجرای گئوبروو استوار شده است. این شخص می بایستی والی یکی از سرزمینهایی باشد که در اطراف رودخانه دیاله واقع شده بود و چندین سال قبل از ۵۴۰ ترک انقیاد کرده و به فرمان کوروش کبیر درامده است. هرودت نیز تصریح میکند که کوروش کبیر در زمان حمله خود به بابل٬ از همین منطقه دیاله که جاده ای ان را به اپیس می پیوسته است عبور کرده است. بنابراین معلوم میشد که نبونید لشکریان خود را در این شهر (اپیس) گرد اورده بود تا راه عبور از دجله را بر سپاهیان کوروش ببندد. قتل عامهایی که پس از جنگ به وسیله کوروش کبیر انجام گرفته است از شدت و خشونت پایداری ارتش نوبابلی حکایت میکند. احتمالا در همین زمان یا شاید کمی بیش از ان است که شوش نیز مسخر کوروش کبیر گشته است و اخرین پادشاهی نوعیلامی برای همیشه نابود شده است.

 

  تصرف سیپار و عقب نشینی نبونید به سوی بابل٬ ظاهرا معلوم میسازد که پادشاه نوبابلی تصمیم گرفته بود در پایتخت خود علیه کوروش کبیر به مقاومت دست بزند. بر اساس نوشته هردوت پس از نزدیک شدن کوروش کبیر٬ بابلیها با اسلحه از شهر خارج شدند و به انتظار او ایستادند و هنگامی که کوروش کبیر به محدوده شهر رسید٬ با او به جنگ پرداختند و چون شکست خوردند به داخل شهر عقب نشینی کردند. براساس نوشته برس ارتش نوبابلی تحت فرماندهی خود نبونید بوده است که بعد از شکست به بورسیپا پناهنده شده است. با این همه کوروش کبیر هنوز در پیروزی کامل نبوده است. هرودت تاکید دارد که بابلیها به اندازه ای اذوقه و ذخایر گرد اورده بودند که قادر باشند چندین سال به مقاومت دست بزنند و او نیز مانند کزنفون از نگرانی کوروش بحث میکند که قدرت نداشته شهری را که به شدت مستحکم است و سپاهیانی کاملا مصمم به پایداری٬ از ان دفاع میکنند٬ به تصرف دراورد. منحرف کردن مسیر اب رودخانه فرات به کوروش کبیر اجازه داد تا بخشی کوچک از سپاهیان خود به فرماندهی گئوبروو وارد بابل سازد. گئوبروو با استفاده از این موقعیت که مردم شهر جشنی بزرگ برپا داشته بودند. معبد اساهیل را محاصره کرد و بر قلاع دست یافت.چند روز بعد کوروش کبیر با تشریفات رسمی وارد بابل شد. نبونید زندانی ولی زنده نگه داشته شده بود و از نیمه اکتبر ۵۳۹ لوحه های گلی بابلی تاریخ خود را از نخستین سال فرمانروایی کوروش کبیر اغاز کردند.

   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

کوروش کبیر (استیلا بر پادشاهی لیدی)

  پس از درهم شکستن مقاومت سارد کوروش کبیر مقتدرانه وارد سارد شد و کرزوس زندانی او گشت. و از ان پس جزء اطرافیان کوروش درامد و کوروش کبیر یک شهر لیدی را به عنوان تیول به او داد که عواید ان به پادشاه مغلوب امکان داد تا زندگی خویش را به گونه ای مناسب ادامه بدهد.فهرست تمام گنجینه های سارد در اختیار کوروش کبیر قرار گرفت و پادشاه پارسی فرمان داد تا تمام گنجینه ها را به مرکز امپراطوری در شرف تشکیل او ببرند و شهر سارد صاحب یک پادگان نظامی شد که فرماندهی ان به تبلوس پارسی محول گشت.

  با این همه تصرف سارد٬ تمام مسئله را فیصله نمیداد. شهرها و فرمانروایان آسیای صغیر نیز باید سر به اطاعت میگذاشتند. فقط شهر میله (ملیطه) قبل از سقوط سارد اعلام اطاعت کرده بود و از این طریق موفق شده بود با کوروش (قراردادی با همان شرایط و مقررات کرزوس) امضا کند٬ که این شهر را از هجوم سپاهیان پارس محفوظ میداشت و از ارامش برخوردار بود. بر اساس نوشته هرودت: یونی ینها و ائولی ینها٬ بلافاصله بعد از انکه پارسیان لیدی را تصرف کردند٬ نمایندگانی به سارد به حضور کوروش کبیر اعزام داشتند و پیشنهاد کردند تا با همان شرایطی که بر کرزوس رفته است٬ انها نیز سر به فرمانبرداری بگذارند. کوروش کبیر مخالفت کرد و خواست تا شهرهای یونانی بی قید و شرط تسلیم شوند. به این ترتیب شهرهای یونانی در برابر دو انتخاب قرار گرفتند: یا تسلیم خواسته های کوروش کبیر و یا اماده مقاومت کردن. انها راه دوم را برگزیدند و در شهرهای خویش به ساختن استحکامات پرداختند و همچنین سفیرانی به اسپارت اعزام داشتند و تقاضای یاری کردند. اسپارتی ها تقاضای یونیه ایها را رد کردند لیکن ناظرانی به حضور کوروش کبیر فرستادند و ادعا کردند که به شاه تاکید کرده اند تا مبادا هیچیک از شهرهای سرزمین یونان را مورد هجوم خود قرار دهد. که باید گفت اگر چنین درخواستی هم شده باشد چندان واقع بینانه به نظر نمیرسد. در هر حال کوروش کبیر تقاضای اسپارتی ها را با تفرعن و حتی با تحقیر رد کرده است. بنابراین شهرهای یونان در برابر جهانگشای پارسی تنها ماندند.

  حکمرانان شهرهای یونانی به رغم تنهایی خود و شکست لیدی احتمالا بر روی یک عنصر موافق حساب میکرده اند. هرودت این نکته را خیلی شتابان تذکر میدهد که کوروش کبیر خود نخست بدون انکه توجهی به یونیه ایها کند و انان را حساب بیاورد٬ عازم اکباتان شد. در واقع٬ بابل و اقوام باختریش( باکتریان ) و سکاها و مصری برای او مشکلاتی فراهم کرده بودند و او قصد داشت تا شخصا علیه این دشمنان وارد نبرد شود و یکی از فرماندهان خویش را به کارزار ایونی مامور کرد. به گفته دیگر از اغاز بهار ۵۴۶ پیش از میلاد کوروش کبیر ناگذیر بود در چند جبهه به یکباره وارد جنگ شود.

 

( شورش پکتی یس و فرماندهی هارپاگ )

   ژوستن مینویسد:( وقتی لیدیایی ها کوروش کبیر را سرگرم کارهای یونانیان دیدند٬ سر به شورش برداشتند. ) این مولف متاخر به شورش پکتی یس لیدیایی که از طرف کوروش کبیر مامور بسیج عشایر بود اشاره میکند. پکتی یس لیدیایی ها را بر ضد تبلوس و کوروش کبیر به عصیان وادار میکند و شهر سارد را به اشغال خود در می اورد.

  کوروش٬ وقتی در راه اکباتان از وقوع شورش در سارد اگاه میشود٬ مزرس مادی را همراه با بخشی از سپاه خویش برای سرکوب پکتی یس به سارد میفرستد. سرانجام مزرس به سارد می اید و دوباره شهر را تحت تسلط پارس رد می اورد و پکتی یس را به اسارت در می اورد. بعد از مرگ مزرس٬ کوروش کبیر هارپاگ مادی را به اسیای صغیر میفرستد که دیودور به او عنوان فرمانده سرزمین های ساحلی داده است. سرانجام پس از صرف چهار سال وقت هارپاگ توانس تمام شهرهای ساحلی را که در گذشته زیر تسلط لیدی بودند را به مستملکات هخامنشیان اضافه کند و تمام انها را بنده پارسها سازد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

چند تا عکس که از گوگل سرچ کردم

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

کوروش کبیر (تسخیر لیدی)

  پس از انقراض مادها و انضمام مستملکات ان به سرزمین پارس امپراطوری نو پای کوروش با دو قدرت ترس اور و قدرتمند لیدی و بابل هماسیه گردید. این مجاورت سبب گردید تا کوروش به برخوردهای کم و بیش دراز مدت با این دو قدرت منطقه ای بپردازد٬ سرزمین ماد و لیدی از مدتها قبل به جنگهایی دست زده بودند تا اینکه در سال ۵۸۵ پیش از میلاد عهدنامه ای میان آستیاگ و الیات پادشاه لیدی امضا شد و در آستیاگ خواهر خویش را به عنوان ضمانت صلح به همسری کرزوس شاهزاده لیدی داد. بر اساس این عهدنامه رودخانه هلیس به عنوان خط مرزی سرزمینهای ماد و لیدی محسوب گردید. در زمان سقوط آستیاگ٬ پادشاه لیدی کرزوس بود که به دلیل ثروت عظیم و قدرت نظامی اش در سراسر خاور نزدیک و یونان شهرت داشت . کرزوس شهرهای ساحلی را زیر تسلط خویش داشت و از انها خراج میگرفت و مجموعه آناطولی به استثنای لیکیه٬ کیلیگیه٬ تابال(کاپادوکیه) نیز در زیر فرمان او بودند.

  در سال ۵۴۶ پیش از میلاد کرزوس که سرمست از ثروت و قدرت خویش بود و تمایل داشت که به تقلید از پیشینیان خویش٬ مستملکات خود را در جهت شرق گسترش دهد در تدارک سپاه و حمله به کوروش کبیر به بهانه گرفتن انتقام شکست برادرزنش آستیاگ مشغول شد و سپس به کاپادوکیه لشکر کشید و امید ان داشت که کوروش و قدرت پارس را سرنگون سازد. خلاصه انکه کرزوس بر ان بود تا از اوضاع و احوال تازه دنیای زمان خود٬ برای پایان دادن به عهدنامه سال ۵۸۵ که در ان قلمرو و اقتدار لیدیه به مرز هلیس محدود میشد٬ بهره برداری کند.

  حمله کرزوس موجب شد تا آزادی انتخاب در مقاصد استراتژیکی از کوروش سلب شود٬ پیوستن سپاهیان مادی و لشکریانی که فرمانروایان اسیای مرکزی بعد از سقوط اکباتان و در پی سر به فرمان گذاشتن٬ با خود اورده بودند٬ اینک کوروش را در راس یک نیروی نظامی بسیار مقتدر قرلر داده بود به ویژه که او در مسیر پیشروی خود نیز به تدریج سپاهیان مناطق سر راه را بسیج میکرد به گونه ای که سرانجام بنا به نوشته هرودت جهانگشای پارس٬ در برابر کرزوس از برتری عددی انکارناپذیری برخوردار شد و علاوه بر ان ابزار الات پر قدرت قلعه کوبی در اختیار داشت که در محاصره شهر سارد و نقاط دیگر یاری بزرگی به او دادند.

  به گفته دیودور سیسیلی کوروش پس از ورود به کاپادوکیه٬ قاصدانی به سوی کرزوس فرستاد و به آنها ماموریت داد تا به پادشاه لیدی تفهیم کنند که از این پس او فقط مبتواند به عنوان یک ساتراپ در مملکت خویش باقی بماند و این مطلب به یک صورت به منزله این پیشنهاد بود که کرزوس٬ بدون انکه جنگ و جدال و خونریزی روی دهد٬ استیلای پارس را بر مملکت خویش به رسمیت بشناسد. میتوان حدس زد که پاسخ پادشاه لیدی در برابر این پیشنهاد چه میتوانسته باشد.

  در برابر کوروش کبیر٬ کرزوس٬ اشکارا نسبت به قدرت خویش احساس اعتماد میکرد. از یک سو با اسپارت عهدنامه مودت و اتحاد امضا کرده بود که امید داشت به یاری ان نیروهای کمکی و تقویتی از این دولت شهر حاصل کند و از سوی دیگر سفیران و هدایای گران بها به معبد دلف فرستاده بود و غیبگوی دلف٬ در برابر پرسشهای او مطابق معمول پاسخهای دو پهلو داده بود که هرودت ان را چنین نقل میکند: اگر با پارسیان به جنگ پردازد٬ پادشاهی بزرگی را ویران خواهد ساخت... و تاریخ به کرزوس نشان دا انچه قرار بود ویران شود٬ پادشاهی خود او بود. علاوه بر ان عهدنامه اتحادی نیز میان او و پادشاهی بابل جدید و آمازیس فرعون مصر برقرار بود که به نظر میرسد که آمازیس سپاهیانی به کمک او فرستاد که در زد و خورد با پارسیان٬ در موارد متعدد نقش مهمی بازی کردند. در عوض بابل دخالتی نکرد٬ میتوان فرض کرد که نبونید که رد این زمان در عربستان میزیست و بلشزر پسر و جانشینش در بابل چندان ناراضی نبودند که دو رقیب اصلی بابل با یکدیگر در جنگ و نزاع باشند.

  حمله شتابان کرزوس در فراسوی هلیس با سپاهیان کوروش مصادف شد و چون در نبردی که در پتریا در کاپادوکیه روی داد٬ نتیجه ای حاصل نشد٬ کرزوس مصمم شد راه عقب نشینی را در پیش بگیرد و از فصل زمستان برای برپا داشتن یک ارتش مقتدر استفاده کند. کرزوس حساب میکرد که در این مدت از نیروهای کمکی متحدانش بهره مند خواهد شد. پس سپاهیانی را که به کاپادوکیه اورده بود در قرارگاه زمستانی خویش تقسیم کرد. اما کوروش٬ با انکه ضرورت ایجاب میکرد تا احتیاط را به حد نهایت٬ در تمام موارد رعایت کند٬ بر خلاف هرگونه انتظار٬ در دل زمستان به حمله پرداخت و ارتش لیدیایی را درست در زمانی که در استانه پراکنده شدن بود غافلگیر کرد.

  این حمله متهورانه٬ پی امد و نتیجه براورد و امادگی و تجزیه و تحلیل ظریف و دقیق از وضعیت تدارکاتی و موقعیت سیاسی بود. کوروش حق داشت که از یک ارتش تقویت شده لیدیایی که هرودت٬ دلیری و ارزش رزمی ان را تحسین کرده بود در بیم و هراس باشد. کوروش کبیر بر این نکته اگاه بود که شکست احتمالی او در لیدی در نزد مغلوب شدگان دیروزش امیدهایی برای نابود کردن قدرت و استیلای او که به زعم انها هم لرزان و شکننده بود٬ پدید خواهد اورد. یونانی ها به محض انکه ورود کوروش کبیر به سرزمسن لیدی٬ بدیهی شد٬ هیچ نوع نیروی کمکی به سارد اعزام نکردند. پس از نبرد پتریا٬ شهر ملطیه که طور سنتی یک شهر مادگرا بود به کوروش اعلام کرد که برای توافق٬ امادگی دارد.

  در پی زد و خوردهایی که همگی نیز به سود کوروش نبودند٬ نبردی که در مجاورت شهر سارد روی داد٬ کرزوس را ناگزیر ساخت تا به قلعه شهر سارد پناه ببرد که دژی تسخیرناپذیر به شمار میرفت. از اینجا پادشاه لیدی پیغام های زیادی برای متحدان خویش فرستادو لیکن در چهاردهمین روز محاصره به تصرف کوروش در امد و خبر سقوط ان در همان لحظه ای به اسپارت رسید که نیروهای کمکی این شهرـ دولت عازم اسیای صغیر بودند تا به یاری کرزوس بپردازند. سقوط سارد در سراسر خائر نزدیک٬ بهت و حیرتی به همان عظمت برانگیخت که سقوط نینوا در سال ۶۹۲ بر انگیخته بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

کوروش کبیر (تسخیر اکباتان و انقراض مادها)

  متاسفانه به دلیل فقدان اسناد و مدارک کافی اطلاعات دقیق و کاملی از این دوران در دست نیست به  جز چند کتیبه از گاهشمار سلطنتی بابلیان. چنانچه از این شواهد برمی اید ۱۰ سال پس از سلطنت کوروش٬ آستیاگ به بهانه دفاع از منافع و تصرفات دولت ماد لشکری اماده میکند و عازم نبرد با کوروش میگردد. آستیاگ فرماندهی لشکر خود را به هارپاگ (کسی که پسرش توسط آستیاگ کشته شد) میدهد. از طرف دیگر کوروش نیز به جمع اوری سپاه مشغول میگردد و قوم خود را گرد می اورد. بنا به گفته هرودت قبایلی که کوروش انها را برای نبرد فرا میخواند عبارتند از: پاسارگادها٬ مرافیان٬ مسپیان. در میان این سه قبیله پاسارگادها نجیبزاده ترند و قومی هستند که پادشاهان پارسی از ان برامده اند. دیگر اقوام پارس به این ترتیب هستند: پانتیالیان٬ دروزیان٬ گرمانیان که به زراعت مشغولند و کشتگرند و دیگران که چادر نشین اند و رائیان٬ مردیان٬ دروپیک ها و سگاتی ها .

   سرانجام نبرد بین دو سپاه سر میگیرد. یک متن بابلی به نام سالنامه نبونید جریان جنگ را اینگونه بیان میکند: کوروش با سپاه اندک خویش٬ سپاهیان عظیم اومان ـ ماندا را پراکنده کرد و بر آستیاگ پادشاه ماد چیره شد و او را به اسارت به وطن خویش برد. و در کتیبه ای دیگر از همین سالنامه چنین بیان میشود: آستیاگ لشکر اراست و به قصد پیروزی به جنگ کوروش پادشاه آنشان شتافت... سپاه٬ بر علیه آستیاگ طغیان میکند و او زندانی شد٬ او را تسلیم کوروش کردند٬ کوروش به سمت اکباتان (هگمتانه) شهر پادشاهی رفت. زر٬ نقره٬ اموال ایشان به غنیمت از اکباتان گرفت و به آنشان فرستاد.

  این نوشته ها اشاره ای به چگونگی جنگها و شکست ها و پیروزیهای دو طرف نمیکند و فقط به کلیات یعنی پیروزی کوروش و خیانت هارپاگ اشاره میکند. مورخان متعددی که شرح کامل واقعه را روایت کرده اند بیان میکنند که پیروزی کوروش به سختی به دست امده است و خیانت هارپاگ چندان نبوده که باعث شود به یکباره سرنوشت جنگ را رقم بزند. به نظر بنده یکی از کاملترین روایات در مورد این جنگ که به شرح کامل از ماجرا می پردازد از ان پولیین است٬ پولیین مینویسد: کوروش ۳ بار با مادی ها جنگید و در هر ۳ بار شکست خورد٬ صحنه چهارمین نبرد پاسارگاد بود که در انجا زنان و کودکان پارس میزیستند٬ پارسیان در اینجا باز هم فرار کردند... اما بعد به سوی مادها که در جریان تعقیب لشکریان پارس پراکنده شده بودند باز گشتند و فتحی چنان به کمال انجام دادند که کوروش نیازی به پیکار مجدد ندید.

   نکته جالبی که در اینجا باید به ان اشاره کرد و تعداد زیادی از مورخان در ان اتفاق نظر دارند این است که در جریان نبرد پاسارگاد٬ زنان پارسی دلاورانه بر بلندی قرار گرفته و از انجا پدران٬ برادران و همسران خود را ترغیب میکنند که به شکست گردن ننهند. لاجرم پس از تحمیل این شکست به آستیاگ٬ لشکر ماد به اکباتان عقب نشینی میکند و آستیاگ به گمان اینکه میتواند مدت زیادی در پشت دژهای اکباتان به مقابله با سپاه کوروش دست بزند به اکباتان پناه میبرد و سرانجام پس ۳ سال جنگ و گریز کوروش موفق میشود آستیاگ را شکست دهد و اکباتان را مسخر خویش نماید. کوروش پس از ورود به اکباتان اعلام کرد که قدرت به پارس ها منتقل شده است و می گوید که در گذشته پارس ها بنده مادها بودند و امروز ارباب انان اند. کوروش در میات تشریفات کاملا رسمی به خیمه سلطنتی آستیاگ وارد میشود و بر تخت او جلوس کرده و گرز او را به دست گرفت و نایب او اویبارس تاج مخروطی شکل پادشاهی را که مظهر سلطنت بود بر سر او گذاشت. سپس کوروش خود را جانشین آستیاگ معرفی کرد و با دختر او امیتیس ازدواج کرد و برای آستیاگ زندگی شاهانه فراهم ساخت به همین خاطر چند قوم آسیای مرکزی (پارتها٬ سکاها و باکتریانها) بر استان کوروش به عنوان جانشین آستیاگ سر به انقیاد گذاشتند. و بدین سان کوروش کبیر به دولت ماد و سرزمینهای تحت نفوذ ان تسلط یافت و اولین کشورگشایی خود را در سال ۵۵۰ پیش از میلاد به انجام رسانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

کوروش کبیر ( تولد و بزرگ شدن)

  تولد و به دنیا امدن کوروش کبیر به نقل از هرودت:کوروش دوم فرزند کبوجیه پارسی پسر کوروش اول و شاهزاده خانم ماندان (ماندانا) دختر استیاگ پادشاه ماد معرفی شده است. استیاگ که از پیشگویی هایی که برای پسری که از دخترش به جهان اید کرده و برای او سرنوشتی استثنایی اگاهی داده بودند نگران و هراسان بوده است٬ ترجیح میدهد داماد خود را مردی از یک خانواده خوب و خوشنام پارسی برگزیند که در هر حال چنین مردی در درجه ای پایین تر از یک فرد مادی متوسط قرار میگرفت. تعبییری که مغان به او میدهند به او یقین میسازد که فرزندی که از دخترش به دنیا خواهد امد به جای او پادشاه خواهد شد٬ پس پادشاه که سااخورده و بدون وارث ذکور است تصمیم میگیرد که نوه خود را نابود کند و هارپاگ٬ مردی مادی از خویشان خویش را که از وفادارترین کسان او بود و همه کارهای خود را به او میسپرد مامور ایت تکلیف دشوار میسازد٬ هارپاگ دلواپس انکه در اینده قاتل کودک معرفی شود ماموریت را به میتردتس یکی از چوپانان شاهی میسپارد که میدانست گله هایش را در مراتعی مناسب این قصه و کوهستانهای پر از حیوانات درنده میچراند. میتردتس در برابر التهاب و تاثر زن خود که درست در همین زمان کودک مرده ای به دنیا اورده بود مصمم میشود طفل را به جانوران وحشی نسپارد بلکه او را به جای فرزند نوزاد خود معرفی کند و به منظور انکه امر را بر ماموران شاه انجام شده وانمود کند نوزاد مرده به دنیا امده خود را در زنبیل که طفل دیگر را در ان گذاشته و به نزد او اورده بودند گذاشت٬ زر و زیورهای او را بر طفل مرده نهاد او را به دل کوهستان برد و در انجا رها کرد. حیله موثر می شود از ان پس ان کس که بعدها کوروش نامیده شد به وسیله زن چوپان و به نام فرزند او بزرگ میشود.

  بعدها هرودت نقل میکند که از سن ۱۰ سالگی علائم بزرگی کوروش در نزد همسالانش اشکار میشود که او را در بازیهای خود پادشاه میکردند و کوروش چنان نقش شاه را خوب بازی میکند که روزی پسر ارتامبرس یکی از بزرگان ماد را به شدت تنبیه میکند. به شکایت ارتامبرس٬ میتردتس و کوروش به حضور استیاگ دعوت میشوند و او فورا در میابد که پسر میتردتس٬ نوه خود اوست. استیاگ به قصد سیاست کردن هارپاگ در یک ضیافت شام گوشت پسر او را که فرمان به قتلش داده بود با گوشت گوسفند مخلوط میکند و خورد هارپاگ می دهد. به توصیه مغان استیاگ کوروش به پارس نزد پدرش کبوجیه میفرستد.

   پس از انکه آستیاگ کوروش را به دربار کبوجیه (پدر واقعی اش) فرستاد٬ کوروش مابقی دوران نوجوانی خویش را در دربار پدر گذراند.کوروش در دوران جوانی مطابق رسم پارسیان به فرماندهی سپاه کبوجیه رسید و در این زمان بود که راه و رسم جنگیدن و قدرت سپاه خویش را ازمود. در سال ۵۵۹ پیش از میلاد پس از درگذشت پدر به حکومت رسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

1_ دودمان هخامنشی قبل از کوروش

  آنشان قلمرو کوچکی که بزرگی هخامنشیان از انجا سرچشمه گرفت منطقه ای کوهستانی بود که بر جلگه دلپذیر و بخشاینده شوشان (مجموعه ای که عیلام را تشکیل میداد) تسلط داشت و در واقع مشرف بر ان بود. آنشان برروی رشته کوهها قرار داشت و مردمانی که در انجا زندگی میکردند گویی خود را برای تاریخ ذخیره میکردند. این منطقه فقیر حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد شاهد ورود قبایل کچک اریایی از جمله قبایل پاسارگاد بود که نیاکان کوروش به ان تعلق داشتند

  در سال ۷۰۰ پیش از میلاد پاسارگادها نجیب ترین فرد خود به نام هخامنش را به پادشاهی انشان برگزیدند. در کنار شاه شورایی پدید امد که مرکب از نخبگان نظامی٬صاحبان املاک و اعضای خاندان او بودند. هخامنش نام خود را به عنوان سرسلسله حکومتی خویش انتخاب کرد و بدین ترتیب دودمان و سلسلسه هخامنشیان را تاسیس کرد. هخامنش از ۷۰۰ تا ۶۷۵ پیش از میلاد بر قوم پارس حکومت کرد.

  پس از هخامنش نوبت به پادشاهی فرزند او چیش پیش (تس پس) رسید و زمام امور در دست او قرار گرفت. چیش پیش از ۶۷۵ تا ۶۴۰ پیش از میلاد حکومت کرد. چیش پیش در زمان مرگ پادشاهی خویش را میان دو پسرش آریارمن (پسر کوچکتر) و کوروش (پسر بزرگتر) تقسیم کرد٬ او پسر کوچکترش آریارمن را بیشتر دوست داشت و به او عنوان شاه بزرگ٬شاه شاهان٬شاه کشور پارس داد در حالی که کوروش فقط شاه پارسوماش(کرمان امروزی) بود.

  آریارمن از سال ۶۴۰ تا ۶۱۵ پیش از میلاد حکومت کرد و در اواخر عمر تخت خود را به پسرش آرشام واگذار کرد. کوروش بیشتر از برادر کوچک خود حکم راند و تا سال ۶۰۰ پیش از میلاد که در ان زمان کبوجیه (کبوجیه را کامبوجیه و کامبوجیه نیز نوشته اند) به جای پدرش کوروش به تخت نشست.

  تقریبا در سال ۶۰۰ پیش از میلاد به اشاره پادشاه ماد کبوجیه جوان بر هر دو قسمت پارس حاکم گردید و دوباره سرزمین پارس به زیر فرمان یک شاه درامد. مدتی بعد کبوجیه با دختر استیاگ پادشاه ماد ازدواج کرد که حاصل ازدواج انها پسری به نام کوروش میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  | 

مقدمه

   اقوام پارس از ۷۰۰ سال پیش از میلاد مسیح در سرزمین انشان ساکن شدند و سنگ بنای سلسه هخامنشیان را با پادشاهی هخامنش اغاز کردند. تا سال ۵۵۰ پیش از میلاد مسیح این پادشاهی در منطقه قدرت چندان مهمی محسوب نمی شد تا اینکه کوروش کبیر به قدرت رسید و از این دوران بود که هخامنشیان به دروازه تاریخ گام نهادند و با سربلندی تمام ٬ شرق را به غرب و شمال را به جنوب پیوند زدند. انها به رهبری کوروش کبیر امپراطوری راتشکیل دادند که از شرق به سند و از غرب به دانوب گسترده شده بود و اسیای مرکزی را به افریقا و اروپا پیوند میزد. حکومت و دولت واحدی به وجود اوردند که هرگز مانند ان در جهان وجود نداشت و در زمانهای بعد نیز فقط امپراطوری روم ان هم بعد از ۲۰۰ سال توانست با ان برابری کند... اری این است تاریخ پر افتخار سرزمین من٬ تاریخی که همه عمر به ان میبالم. این وبلاگ نگاهی است بر تاریخ دودمان هخامنشیان از ابتدا تا انقراض. امیدوارم که مطالب این وبلاگ سبب اشنایی بیشتر شما با تاریخ اقوام پارس گردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط رسول صادقی  |